تبلیغات
منتظران مهدی(عج)
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
-------- -- --
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
ابر برچسب ها






برای اجرای پخش مستقیم از منوی سمت چپ استفاده کنید
 
 
با سلام

به اطلاع کاربران عزیز میرسانم که الحمد الله که این وب با لطف شما رتبه دوم در مسابقات بسیج دانشجویی ملاصدرا را کسب کرد

فروشگاه بزرگ فروتل

 

فروشگاه پستی حجره

 




برچسب ها :
پخش مستقیم اماکن مذهبی - زیارت از راه دور ,  پخش مستقیم اماکن مذهبی ,  زیارت از راه دور , 

پشت تپه:

پس از پایان عملیات والفجر هشت [20/11/64- فاو] باخبر شدیم كه یكى از دوستان ما با آرپى جى موفق شده یك فروند از هلیكوپترهاى دشمن را ساقط كند. از آنجا كه این برادر كله بزرگى داشت، بچه ها به شوخى مى گفتند: بیچاره خلبان به خیال اینكه تپه اى دیده آمده پایین تا پشت آن سنگر بگیرد، از بدشانسى هدف قرار گرفته است.

عمل نکرد عمل نکرد:

در “هورالهویزه”، “پاسگاه سعیدى” بودم. فرمانده پاسگاه یكى از بچه هاى بسیجى بود. با اندامى نحیف و لاغر و قدى بلند و كشیده. او همیشه از دو چیز اعصابش خرد بود. یكى اینكه دائم پایش بین فیبرهاى شناور گیر مى كرد و تا زانو در آب فرو مى رفت و بچه ها با دیدن این صحنه مى خندیدند. دیگر اینكه بیچاره هر وقت پاى قبضه مى آمد و گلوله خمپاره اى به طرف عراقیها پرتاب مى كرد، هر چه منتظر مى ماند صداى انفجارى نمى شنید. همین امر باعث شده بود بچه ها در هر سنگر و چادرى كه بودند موقع شلیك خمپاره به او نگاه كنند و بعد از اینكه گلوله منفجر نمى شد و صدایى به گوش نمى رسید همه با هم بگویند: عمل نكرد، عمل نكرد! بنده خدا نیم نگاهى به دوستان مى انداخت. خودش نیز لبخند تلخى مى زد و مى گفت: دفعه بعد بیشتر سعى مى كنم. بالاخره مى زنم!



برچسب ها :
پشت تپه ,  عمل نکرد عمل نکرد!! ,  خاطره از آرپی جی زنها ,  شهیدان ,  خاطره جنگ ,  عملیات , 


یاد شهید عباس حسن:

پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین كه شدم برای یك لحظه مسافران را برانداز كردم كه ناگاه چشمم به او افتاد كه روی صندلیهای ردیف آخر نشسته بود. آشنایی مختصری با او داشتم. طلبه‏ای بسیجی كه بسیار مؤدب و مقید به آداب اجتماعی بود. او در یكی از مدارس جنوب تهران مشغول تحصیل بود... با اشتیاق رفتم و كنارش نشستم. با احترام زیاد به من جا داد و پس از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم: «راستی عباس! اهل كجای تهران هستی؟».

در حالی كه سرش را به زیر انداخته بود با گوشه‏ی چشم نگاهی به من كرد و گفت: «خانه‏مان در كوی مهران است».

خیلی تعجب كردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبه‏ی هم‏محل ما هستی كه بچه‏ها به من گفته بودند! منم بچه‏ی همان كوچه‏ام!».

عباس با لبخند ملیحی گفت: «پس شما هم همان طلبه‏ای هستید كه شنیده بودم ساكن كوی مهران است؟».

بعد هر دو خندیدیم و خوشحال از این اتفاق جالب، ساعتهایی را كنار هم گذراندیم. آنچه مرا به حیرت واداشته بود، اخلاص، ایمان و بی‏آلایشی او بود.

ساعت دو نیمه‏ی شب می‏بایست از هم جدا می‏شدیم. او باید اندیمشك پیاده می‏شد و من مقصدم اهواز بود. ساختمانهای پرخاطره‏ی پادگان دوكوهه پیدا شد، مكان مقدسی كه قدمگاه هزاران شهید بسیجی و دهها سردار دلاور همچون حاج احمد، حاج همت، حاج رضا، حاج عباس، حاج دستواره و حاج توری بوده و هست.

عباس از جایش برخاست، گویی نیرویی مرا به طرف او می‏كشید. با آرامی گفت: «حمید آقا! امشب بیا پیش ما، فردا صبح برو».

گفتم: «نه خیلی ممنون! حتما باید بروم؛ كار دارم».




برچسب ها :
وصیت شهیدان ,  خاطرات شهیدان ,  درباره شهدا ,  یاد شهید عباس حسن ,  خاطره از شهید عباس حسن , 

بیاد شهید على پاشایى:

چیزى به موسم حج نمانده بود و موقعى كه قرار شده بود رزمندگان نمونه‏ى گردان را براى زیارت خانه خدا ببرند، دیگر دل توى دل نیروهاى منتخب نبود. همه‏شان از خط پدافندى شلمچه راهى شهر و دیارشان شده بودند. اما او انگار نه انگار كه خود نیز جزء این طایفه است. مثل دیگران رغبتى براى رفتن نشان نمى‏داد؛ با آن كه پیش از این، آتش اشتیاق در نگاه انتظارش زبانه مى‏كشید.

هر چه در گوشش مى‏خواندیم: «فلانى! برو وگرنه از قافله عقب مى‏مانى»، توجهى نمى‏كرد و هر بار با لبخندى كه حاكى از رضایت باطنى‏اش بود پاسخمان را مى‏داد. گویى پرستوى غریب دلش، چشم انتظار به آشیانه‏ى دیگرى داشت! حال و هوایش با حال و هواى گذشته به كلى تفاوت كرده بود. یك بار كه بچه‏ها دوره‏اش كرده بودند و سعى داشتند رضایتش را براى رفتن جلب كنند، به سخن درآمده و گفته بود: «راستش احساس مى‏كنم كه من هم رفتنى هستم؛ اما نه به حج!.». و با این حرفش خمارى عجیبى بر جان جمع نشانده بود كه خود فرمانده گروهانشان بود و صدرنشین شبستان چشم و دلشان...

خلاصه، چیزى نگذشت كه شكوفه‏ى سپید احساسش به سیب سرخ «یقین» مبدل گردید و كارنامه‏ى زرین حیاتش در «شلمچه» به امضاى سرخ خدا مزین شد. او پاسدار شهید «على پاشایى» بود؛ همان كه مصداق این شعر شیخ بهایى بود كه گفت: «من خانه همى جویم و تو صاحب خانه!»

(ما آن شقایقیم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 67)

راوى: حجةالاسلام كاظم عبدالله زاده




برچسب ها :
بیاد شهید على پاشایى ,  خاطرات شهدا ,  شهیدان ,  موسم حج , 

برای خانواده ی شهدا خیلی احترام قائل بود. همیشه سفارش می کرد حتماً به این خانواده ها سر بزنید.

یک بار که به مرخصی آمده بود، بچه را برداشتیم و رفتیم بهشت رضا.

در حین عبور از قبور شهدا چشمم به محمد افتاد؛ آرام و بی صدا اشک می ریخت. از کنار مزار شهیدی عبور کریم، از دوستانش بود. فرزندم را که هنوز کوچک بود بغل گرفت و به نزدیکی عکس شهید رفت. بعد با لحنی بغض آلود اما مهربان گفت: «عزیزم بیا عکس عمو را ببوس.» دیگر طاقت نیاورد، بلندبلند گریه می کرد و بریده بریده می گفت: «اینها رفتند و من هنوز مانده ام.»

و چه زیبا رفت...




برچسب ها :
جامانده ,  خاطرات شهیدان ,  خاطره از شهدا ,  جاماندهای جنگ ,  بهشت زهرا , 

یچ وقت برای رفتن به جبهه مانعش نشدم، اما اخلاقم را می دانست که چقدر زود دلواپس می شوم. به همین دلیل بعد از هر عملیات به من زنگ می زد و خبر سلامتی اش را می داد.

چند روزی از عملیات گذشته بود و هیج خبری از او نداشتم. نگران بودم، می ترسیدم اتفاقی برایش افتاده باشد. خودم را دلداری می دادم که شاید مجروح شده و بستری است؛ اما انگار دلم نمی خواست قبول کنم.

دو روزی می شد که دوستانش به خانه سر می زدند و با پدرش صحبت می کردند. به خیال خودشان می خواستند مرا آماده کنند. کم کم شروع کردند، گفتند: حسن مجروح شده، عکسش را لازم داریم ...

با شنیدن حرف هایشان به یقین رسیدم که دیگر حسن را نمی بینم.

گفتم: «ما خودمان سال هاست که با همین حرف های راست و دروغ خانواده ها را آماده می کنیم تا خبر شهادت عزیزانشان را بدهیم، من سال هاست که آمادگی اش را دارم، اگر شهید شده راستش را بگویید.»

آن وقت بنده های خدا خبر شهادت حسن را به من دادند و گفتند: حسن را به معراج آورده اند.

همان روز به معراج رفتم؛ او را دیدم.

انگار خواب بود. خیلی زیباتر از زمان زنده بودنش.




برچسب ها :
خیلی زیباتر ,  خاطرات شهیدان ,  دلواپسی مادر شهید ,  شهید حسین , 


31تیر1361 سالروز شهادت بزرگمردی است که عشقش آسمان بود و پرواز. خودش گفته بود: «اگر هواپیما بال نداشته باشد، خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏ آیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد».

31 تیر 1361 سالروز شهادت بزرگمردی ست که عشقش آسمان بود و پرواز. مردی که بیشتر از 120 پرواز جنگی داشت. خودش گفته بود: «اگر هواپیما بال نداشته باشد، خودم بال در آورده و بر سر دشمن فرود مى‏ آیم و هرگز تن به اسارت نخواهم داد.» همین طور هم شد. اجلاس سران غیرمتعهدها به ریاست صدام در بغداد قرار بود تشکیل شود. عملیاتی از طرف نیروی هوایی ایران صورت گرفت. پالایشگاه الدوره عراق بمباران شد. دیوار صوتی روی بغداد شکسته شد. اما دوران را قرار بود خدا همان روی هوا مال خودش بردارد و دیگر مال زمینی ها نباشد.  به کمک خلبانش اجازه ترک هواپیما را داد؛ اما خودش ...




برچسب ها :
شهید دوران ,  آخرین دست نوشته شهید دوران ,  شهید عباس دوران ,  آخرین دست نوشته شهید , 


 انسان همواره، به خصوص در دوران نوجوانی و جوانی تنوع طلب، نوگرا و لذت خواه است. اسلام که دینی جاوید و جامع است، نه تنها جلوی گرایش های فطری بشر را نگرفته، بلکه با بیان چارچوب ها و ایجاد بینش و ارائه ی الگوی عملی، سعی کرده به این گرایش های درونی جهت و عمق ببخشد; لذاست که در معارف و مسائل دینی و سیره ی ائمه(علیهم السلام) برای مدها و الگوهای بهنجار، حدود و مرزهایی تعیین شده تا از افراط و تفریط جلوگیری شود.




برچسب ها :
حجاب ,  حجاب و پوشش وسیله ایست تا نشان دهی وسیله نیستی ,  حجاب و پوشش ,  پوشش وسیله ایست تا نشان دهی وسیله نیستی ,  حجاب و پوشش وسیله , 

همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم

مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم.
وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می زنند. زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»



                                                    

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»




گناه امروز4/5/63

سجده نماز ظهر طولانی نبود.

زیاد خندیدم.

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که خودم خوشم آمد.

اینها گناهان یک روز شهید 16ساله ی (رهنان) یکی از شهر های اطراف اصفهان است که او در دفترچه اش نوشته بود

راستی گناهان امروز من چه بوده است ؟!




عملیات های روز اول فروردین

در این شرایط که شکست نیروهای عراقی بسیار آشکار بود، رادیو بغداد با شور و هیجان اعلام می‌ کند که نیروهای شجاع عراق هم چنان در حال پیشروی به سوی دزفول و شوش هستند و قوای ایران راه فرار را در پیش گرفته‌اند. با این پیروزی سپاه اسلام، شادی زایدالوصفی مردم و رزمندگان اسلام را در بر می ‌گیرد و مردم در تمام کشور با چراغانی و پخش نقل و شیرینی، پیروزی فتح‌المبین را همراه ایام نوروز جشن می‌گیرند.

 

عملیات قوچ سلطان          1/1/1360

عملیات فتح المبین            1/1/1361

عملیات آفندی مهدی(عج)                                              




آقا جان شرمنده ایم شرمنده از این که منتظر واقعی نیستیم !

هنوز نمی دانم من برای ظهور تو بیشتر دعا کرده ام یا شما برای بخشایش گناهان من . هنوز نمی دانم شما برای ظهور بیشتر دعا میکنید یا من . آقای خوبی ها پس کی میایی دلمان گرفت در این دنیای دورنگی و ریا. مولایم دنیا در انتظار عدالت و عدالت در انتظار توست بیا تا آرام بگیریم در کنارت .

آقا ما شرمنده ایم بعد از 12 قرن هنوز  313  نفر فقط 313  نفر برای شما سرباز پیدا نشده است . آقاجان دعای فرج میخوانیم گاهی سر پا ؛ وقتی اسمتان می آید به احترام شما بلند میشویم اما....

 




برچسب ها :
درد دل من با امام زمانم (عج) ,  امام زمانم (عج) ,  درد دل , 



تعداد صفحات : 24

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |