











به اطلاع کاربران عزیز میرسانم که الحمد الله که این وب با لطف شما رتبه دوم در مسابقات بسیج دانشجویی ملاصدرا را کسب کرد
حجره با **مدیر سایبری جوانان با شهدا ** آغار به کار کرد
با خرید از این فروشگاه در ثواب کار فرهنگی شهدا سهیم باشید
سخنی گلایه آمیز با خودمان و نویسندگان وناشران دفاع مقدس...

بعد از شهدا واقعا ما چه کرده ایم!؟

6خاطره از امدادگران در جبهه
ساعت 12 شب، و آتش دشمن بسیار سنگین بود . برادر انصارالحسینی (شهید محمد انصار الحسینی ،فرمانده محور بهداری لشکر 14امام حسین (ع)) راننده های آمبولانسی را برای تخلیه مجروحین آماده کرده بودند .
788 شهید انقلاب از سال 1334 تا1357 در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) ازتهران بزرگ آرمیدهاند که 39 نفر از این هستند..


وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی. بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ با من حرف بزن فکه، بگو از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین(ع) چه می گفتند؟
شنیده بودم فکه فقط فکه است
فقط شنیده بودم...

همسرم بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست میدارم، چون خدای خود را در آن زمان پیدا میکنم. از تو میخواهم اگر میخواهی فردی خداگونه باشی و درس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کنی تماس خود را با خدای خویش بیشتر کنی و...
![]()
دوره راهنمایی رادرمدرسه رسالت میگذرانید.که در13سالگی همراه پدرو2برادرش راهی جبهه میشود.
درهمان ایام نوجوانی زمانی که برای مرخصی به منزل می آمده همیشه روزه میگرفت.وبه خانواده شهدا...
لحظه شهادت..
سلام امروز که در حال وبگردی بودم به تصاویری بر خوردم که بعضی از کاربران شیعه مدیا نیز درخواست قرار دادن این تصاویر را داشتند، به همین دلیل تصمیم به بازنشر این تصاویر گرفتم؛ که مجموعه تصاویری از لحظه شهادت شهدای ۸ سال دفاع مقدس می باشد.


زندگی نامه شهید مهدی باکری
شهید مهدی باکری سال 1333 در میاندوآب به دنیا آمد ؛ شهری سردسیر در آذربایجان غربی که آب و هوای سردش مردمی را که در آن زندگی می کنند محکم و پرصلابت بار آورده است . در همان دوران کودکی مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد . خانواده اش همگی مذهبی بودند و برادر بزرگش « علی » در یک گروه مخفی علیه رژیم شاه مبارزه می کرد . مهدی سال آخر دبیرستان بود که نیروهای ساواک...

سال 1366 كه به مكه مشرف شدم . عضو كاروانی بودم كه قرار بود شهید بابایی هم با آن كاروان به حج اعزام شود ؛
ولی ایشان نیامدند و شنیدم كه به همسرشان گفته بودند : بودن من در جبهه ، ثوابش ازحج بیشتر است .
در صحرای عرفات وقتی روحانی كاروان مشغول خواندن دعای عرفه بود و حجاج می گریستند ،
من یك لحظه نگاهم به گوشة سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد .
ناگهان شهید بابایی را دیدم كه با لباس احرام در حال گریستن است .
تعجب كردم كه او كی محرم شده بود . به كسی چیزی نگفتم ؛
ولی غیر از من ، تیمسار « دادپی » هم شهید بابایی را در مكه دیده بود .
من یقین كردم كه او آن روز در عرفات حضور داشت .
شایان ذكر است كه شهید بابایی ، با وجود درخواست ها و دعوت های هر سالة اطرافیان ، درهیچ سالی به حج نرفت .
از نزدیكان او نقل است كه وی چند روز قبل از شهادت ، در پاسخ به پافشاری های بیش از حد دوستانش گفته بود : تا عید قربان خودم را به شما می رسانم .
و شگفت این كه شهادت او برابر با روز عید قربان بود .
پسر چیزی نگفت . دكتر آهی كشید و دوباره بلند شد و رفت پشت میزش نشست. پسر كمی بعد بلند شد. رفت سمت در. دست برد تا در را باز كند كه صدای دكتر از پشت سر گفت :- ‹‹متأسفم.››
پسر مكثی كرد. برگشت و از بالای شانه نگاهی به دكتر انداخت. گفت :
- ‹‹چرا باید متأسف باشید؟››
دایی در بخش انتظار پدر را توی تلویزیون دید. پرستارها، بیمارها و همراهان بیمارها، همه جمع شده بودند جلوی تلویزیون كوچكی كه در گوشه ی سالن روی میزی قرار داشت و چشم دوخته بودند به تصویر پیر مردی كه صفحه ی تلویزیون را پر كرده بود. گوشه ی تصویر نوشته بود : پخش زنده. خبرنگاری كه كنار پدر ایستاده بود داشت با هیجان از كشفی بزرگ حرف می زد و به پدر اشاره می كرد.
- ‹‹این مرد شاید آخرین بازمانده از نسلی است كه در دفاع مقدس... ››