تبلیغات
منتظران مهدی(عج)

منتظران مهدی(عج)






برای اجرای پخش مستقیم از منوی سمت چپ استفاده کنید
 
 
با سلام

به اطلاع کاربران عزیز میرسانم که الحمد الله که این وب با لطف شما رتبه دوم در مسابقات بسیج دانشجویی ملاصدرا را کسب کرد

فروشگاه بزرگ فروتل

 

فروشگاه پستی حجره

 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط مجید

همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم

مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم.
وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می زنند. زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»

ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 فروردین 1391 توسط گمنام خدایی

                                                    

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 فروردین 1391 توسط گمنام خدایی

گناه امروز4/5/63

سجده نماز ظهر طولانی نبود.

زیاد خندیدم.

هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که خودم خوشم آمد.

اینها گناهان یک روز شهید 16ساله ی (رهنان) یکی از شهر های اطراف اصفهان است که او در دفترچه اش نوشته بود

راستی گناهان امروز من چه بوده است ؟!


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 فروردین 1391 توسط گمنام خدایی

**سال نو مبارک**

                   

   


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 فروردین 1391 توسط گمنام خدایی

عملیات های روز اول فروردین

در این شرایط که شکست نیروهای عراقی بسیار آشکار بود، رادیو بغداد با شور و هیجان اعلام می‌ کند که نیروهای شجاع عراق هم چنان در حال پیشروی به سوی دزفول و شوش هستند و قوای ایران راه فرار را در پیش گرفته‌اند. با این پیروزی سپاه اسلام، شادی زایدالوصفی مردم و رزمندگان اسلام را در بر می ‌گیرد و مردم در تمام کشور با چراغانی و پخش نقل و شیرینی، پیروزی فتح‌المبین را همراه ایام نوروز جشن می‌گیرند.

 

عملیات قوچ سلطان          1/1/1360

عملیات فتح المبین            1/1/1361

عملیات آفندی مهدی(عج)                                              


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 فروردین 1391 توسط گمنام خدایی

آقا جان شرمنده ایم شرمنده از این که منتظر واقعی نیستیم !

هنوز نمی دانم من برای ظهور تو بیشتر دعا کرده ام یا شما برای بخشایش گناهان من . هنوز نمی دانم شما برای ظهور بیشتر دعا میکنید یا من . آقای خوبی ها پس کی میایی دلمان گرفت در این دنیای دورنگی و ریا. مولایم دنیا در انتظار عدالت و عدالت در انتظار توست بیا تا آرام بگیریم در کنارت .

آقا ما شرمنده ایم بعد از 12 قرن هنوز  313  نفر فقط 313  نفر برای شما سرباز پیدا نشده است . آقاجان دعای فرج میخوانیم گاهی سر پا ؛ وقتی اسمتان می آید به احترام شما بلند میشویم اما....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 اسفند 1390 توسط گمنام خدایی

دفاع مقدس اقیانوسی بود كه در تلاطم امواج آن ملت ایران از زن و مرد و بزرگ و كوچك، حماسه آفریدند. هر صفحه ای از كتاب قطور جنگ را كه می خوانی، ابعاد ناشناخته ای از آن برایت روشن و آشكار می شود. یكی از چیزهایی كه ما را با شنیدنی هایی از این دست آشنا می كند، سیر در خاطرات رزمندگان است و این بار هم قطعه ای از آن بهشت:
یكی اومد نشست بغل دستم، گفت: آقا یه خاطره برات تعریف كنم؟
گفتم: بفرمایید !
یه عكسی به من نشون داد...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 اسفند 1390 توسط گمنام خدایی

 پیكر مادر شهید آوینی درقطعه 45 بهشت زهرا (س) آرام گرفت

پیكر پاك مادر سید شهیدان اهل قلم، روز سه شنبه در قطعه 45 بهشت زهرا (س ) آرام گرفت.

 به نقل از خبرگزاری ایرنا، مرحومه منصوره منزوی، مادر شهید سید مرتضی آوینی دوشنبه شب به لقاالله پیوست و بر دوش مردم حزب الله تشییع و در بهشت زهرا(س) میهمان فرزندش شهیدش سید مرتضی آوینی شد.شهید سید مرتضی آوینی راوی روایت فتح 20 فروردین سال 1372 كه به همراه گروه تصویربرداری روایت فتح در منطقه فكه به سر می برد، در اثر انفجار مین...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 اسفند 1390 توسط گمنام خدایی

«هاشم اعتمادی» با دستی مجروح در منطقه عملیاتی كربلای پنج به طرف خط مقدم به راه افتاد. در بین راه با «مجید سپاسی» با ارائه اطلاعات استراتژیك، به این نتیجه رسیدند كه منطقه باید تا جایی كه به اروند منتهی می شود و در طول جاده آسفالت است، از وجود نیروهای عراقی پاك سازی شود. با اجرای طرح، منطقه درگیری لحظه به لحظه، گستردگی بیشتری می یافت و ...


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 اسفند 1390 توسط گمنام خدایی

شهید فرهاد آزاد:

در یك كانال پناه گرفته، عراقى‏ها ما را محاصره كرده بودند. فاصله‏ى ما با دشمن كمتر از صد متر بود. شهید «فرهاد آزاد» بالاى كانال ایستاده و یك بى‏سیم نیز به كمر بسته بود. صدا زدم: «فرهاد! بیا پایین داخل كانال، این جا امن‏تر است؛ تو را مى‏زنند».

فرهاد، تبسمى كرد و گفت: «تقدیر هرچه هست همان مى‏شود». مدتى بعد پشت كانال پناه گرفته شروع به خواندن نماز نمود. در نماز، خمپاره‏اى كنارش نشست و او را به شهادت رساند. قصد داشتم خود را بالاى سر او برسانم كه خمپاره دیگرى درست روى پیكرش اصابت كرد و او همچون گلى پرپر شد.

(مجله‏ى جانباز، ش 102، مرداد 77، ص 21)

راوى: غلامرضا رجایى

 

شهید مرتضى مهدوى

چند ساعت قبل از شهادت، «مرتضى» حالتى خاص پیدا كرده بود. در حال و هواى خودش بود... یك لحظه در كار او عمیق شدم، دیدم دست به قلم برد و نوشت: «ما رهروان راه سرخ شهادتیم..». معلوم بود به شهات فكر مى‏كند.... ساعتى نگذشت كه به شهادت رسید و در پاى نوشته‏ى خویش با خون خود این حقیقت را امضا نمود.

(كاجهاى آسمانى، سید مهدى حسینى، فروردین 76، ص 49)

راوى: حاج حسین كاجى

 

شهادت با یاد خدا

در مراحل عملیات كربلاى پنج، در منطقه مقرى بود كه باید میدان مین آن پاكسازى مى‏شد تا جاده‏اى زده شود و راه براى پشتیبانى هموار گردد. براى همین مأموریت، با برادران «حسن نورانى» و «على جوادزاده» ساعت دوازده ظهر به طرف مقر حركت كردیم. مین‏ها نامنظم بود. از طرفى آتش دشمن هم سنگین. كار حساس و سختى در پیش داشتیم. مشغول خنثى كردن مین بودیم كه ناگهان صداى انفجار، به گوش رسید. سریع خودمان را رساندیم، دیدیم برادر جوادزاده روى زمین افتاده و دستش هم قطع شده، با چفیه بازوى او را بستیم و با برانكارد به نزدیك آمبولانس رساندیم ولى بعد از لحظه‏اى در حالى كه ذكر مى‏گفت، به لقاء الله پیوست...

(نشریه‏ى غریبانه، گروه فرهنگى معراج، ویژه‏ى یاد یاران 3، ص 7)

راوى: یكى از همراهان شهید


نوشته شده در تاریخ شنبه 6 اسفند 1390 توسط مجید

عیسی، نوجوانی متدین و متعهد بود. همیشه قرآن کوچکی در جیب بغلش بود. هر جا فرصتی به دست می آورد، مشغول خواندن قرآن می شد و به دیگران نیز قرآن خواندن را آموزش می داد.

یک روز در هوای گرم و خفقان آور آبادان نشسته بودیم که بچه ها پیشنهاد آب تنی دادند. با بچه ها رفتیم کنار رودخانه. بعضی ها به قصد آب تنی وارد آب شدند و بعضی مثل من به نشستن کنار رودخانه و تماشای نشاط و شادی بچه ها اکتفا کردند. عیسی قرآن کوچکش را به من داد و گفت:

مراقبش باش تا من برگردم!

 

قرآن را گرفتم و به تماشای آب تنی کردن بچه ها پرداختم. دقایقی نگذشته بود که صدای سوت خمپاره بچه ها را وحشت زده از آب بیرون کشید، اما عیسی هرگز از آب بیرون نیامد و همان جا شهید شد.

قرآن کوچک عیسی تنها چیزی است که از زمان جنگ برایم به یادگار مانده و من تمام این سال ها سعی کرده ام امانت دار خوبی باشم، خواندن این قرآن کوچک جیبی چنان آرامشی به من می دهد که قابل وصف نیست.


نوشته شده در تاریخ شنبه 6 اسفند 1390 توسط مجید

شهید حاج جعفر ذاکر

شبى دیدم صداى گریه‏ى بلند «حاج جعفر» مى‏آید. داخل اتاق شدم و وقتى پرسیدم چه شده؟ گفت: «الآن امام در تلویزیون گفتند: اى كاش من هم یك پاسدار بودم!».

با شنیدن همین جمله از امام، ایشان وارد سپاه مى‏شود. همیشه مى‏گفت من زودتر از اینها باید این شغل را انتخاب مى‏كردم.

... شهید حاج جعفر، مسؤول تداركات نیروى صد هزار نفره‏ى سپاه محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم بود، در منطقه‏اى كه نیرو اعزام مى‏كرد، قبل از عملیات شهید مى‏شود. دوستان ایشان فقط به خاطر مظلومیت ایشان گریه مى‏كردند.

... چون از نحوه‏ى شهادتش هیچ اطلاعى نداشتم، خیلى دلم مى‏خواست بدانم چطور شهید شده است. آخر او خیلى مظلومانه و بى سر و صدا شهید شد. تا این كه شبى به خوابم آمد و گفت: «زمانى كه نزدیك بود سرم به زمین اصابت كند صحنه‏اى برایم پیش آمد كه گفتند: «یا همسرت، یا شهادت». رو به من با حالت شرمندگى گفت: «من شهادت را انتخاب كردم». نكته‏اى را كه فراموش كردم بگویم این است كه شهید، چندین بار به سفر حج مشرف شده بود و در سال شصت پاسپورت مكه در جیبشان بود كه به ایشان گفتند در جبهه به تو نیاز بیشترى هست و به همین دلیل حاج جعفر به حج واجب خود نرفت و ماندن در جبهه را ترجیح داد.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 27)

راوى: همسر شهید

 

گریستن براى شركت در عملیات

قبل از عملیات كربلاى پنج در گردان پیچید كه هر كس مى‏خواهد در عملیات شركت كند، خیلى سریع غسل شهادت انجام دهد. بعد از انجام غسل، در حال برگشت، «منصور ضامن» را دیدم كه نگران است. پرسیدم: «چه شده؟». گفت: «پلاكم را گم كرده‏ام و هرجا را كه مى‏گردم آن را پیدا نمى‏كنم». به طرف فرماندهى گردان رفتیم و جریان را گفتیم. فرمانده هم گفت: «باید پلاك پیدا شود وگرنه نباید در عملیات شركت بكند»؛ اما منصور از پا ننشست و شروع به گریه و زارى كرد تا این كه فرمانده را نسبت به شركت خود در عملیات راضى نمود و پلاك جدید برایش صادر شد. او در همان عملیات در حالى كه آن پلاك جدید را بر گردن داشت، به خیل شهدا پیوست.

(مجله‏ى جانباز، ش 105، دى 77، ص 20)

راوى: سید محمدرضا هاشمیان


نوشته شده در تاریخ شنبه 6 اسفند 1390 توسط مجید
صفحات :1 2 3 4 5 6 7 ...