خاطره ای از شهید بابایی توسط همسر ایشان(ملیحه حكمت)

سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرّف شویم. روز پرواز در فرودگاه حاضر شدیم. پس از تحویل ساکهایمان در چهره عباس نوعی پریشانی دیدم. او سخت در اندیشه بود. انگار که می خواست چیزی بگوید و نمی توانست. جهت سوار شدن هواپیما از سالن انتظار خارج شدیم و به پای پلکان هواپیما رسیدیم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت:
خدا به همراهتان.

من و اطرافیان، که از آشنایان و خلبانان بودند، شگفتزده شدیم. به او نگاه کردم و گفتم:
ـ مگر تو با ما نمی آیی؟
سرش را پایین انداخت و زیر لب آرام گفت:
ـ الله اکبر.
من که از حرکت او گیچ شده بودم گفتم: .....

ـ چه می خواهی بگویی؟ چه شده عباس؟
ولی او بی اعتنا به گفته من گفت:
ـ خیلی شلوغه … خیلی شلوغه.
من که به خاطر آشنایی با اخلاق او تا حدی به منظور او پی برده بودم با ناراحتی گفتم:
ـ عباس! نکند که تصمیم داری با ما نیایی؟
او گفت:
ـ من نمی توانم با شما بیایم. کشتی ها باید سالم از تنگه بگذرند.
من حیران و سرگردان شده بودم. دیگران هم مثل من با شگفتی به چهره او خیره بودند. از میان جمع، سرهنگ اردستانی که شاهد گفت و گوی ما بود گفت:
ـ عباس جان! همه برنامه ها جور شده. ساک تو در داخل هواپیماست و از اینها گذشته. در مورد خلیج فارس هم نباید نگران باشی. بچّه ها بالای سر کشتی ها هستند.
سپس رو به من کرد و گفت:
ـ شما بروید خانم. من هم سعی می کنم تا با آخرین پرواز خودم را به شما برسانم.
من که می دانستم عباس از تصمیم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم:
ـ قول می دهی؟

او دستی بر سرش کشید و در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت:
ـ می بینی که ساکم را هم پیش شما گرو گذاشته ام. قول می دهم که بیایم. حالا راضی شدی؟
آنگاه روی به سرهنگ اردستانی کرد و گفت:
ـ آقا مصطفی! همسرم را به شما و خانمت و هر سه را به خدا می سپارم.
آنگاه آقای صرّاف از او خواست تا همراه ما بیاید؛ ولی عباس که گویا می خواست حرف آخر را بزند تا دیگر کسی به او اصرار نکند، رو به همه کرد و گفت:
ـ مکّة من این مرز و بوم است. مکّة من آبهای گرم خلیج فارس و کشتی هایی است که باید سالم از آن عبور کنند. تا امنیت برقرار نباشد ‌، من مشکل می توانم خودم را راضی کنم.
من که بغض، توانِ سخن گفتم را گرفته بود و به سختی می توانستم حرف بزنم، با او خداحافظی کردم و به آرامی از پله های هواپیما بالا آمدم. بعد از من همه با عباس خداحافظی کردند و به داخل هواپیما آمدیم. از پنجره هواپیما می دیدم که عباس نگاهش را به ما دوخته و زیر لب چیزی می گوید. اشک از چشمانش سرازیر بود و در چهره من می نگریست. بعدها، وقتی که از سفر حج بازگشتیم، شنیدم که عباس در طی آن مدّت طرحی را به اجرا درآورد که با طرح او چهل فروند کشتی غول پیکر تجارتی از تنگه خورموسی به سلامت عبور کردند.

منبع:سایت ساجد




برچسب ها :
خاطره ای از شهید بابایی توسط همسر ایشان(ملیحه حكمت) ,  (ملیحه حكمت ,  شهید بابایی همسر ,