نصرالله پسر خیلی خوبی بود شوخ بودوهمه بچه ها دوستش داشتند.کنار خاکریز توی چزابه بود-که به من گفت چی می شد ما هم امام حسین رو زیارت می کردیم .از این حرفش تا موقعی که خمپاره به زمین خورد چیزی زمان نگذشته بود -وقتی همه گردوخاکها خوابید سراغ نصرالله رو گرفتم ،دیدم رو به اسمان خوابیده وهر چی صداش کردم جواب نداد از انجایی که مزاح زیاد می کرد گفتم داره مزاح می کنه رفتم وسرش رو گرفتم توی بغلم -متوجه شدم ترکش خورده پشت سرش واین شد که نصرالله هم امام عشق را زیارت کرد ورفت با پروانگان عاشق خمینی ره بسوی حضرت حق




برچسب ها :
نصر الله ,  چزابه ,