تپه انگار نمی خواست تمام شود. اگر این یكی را هم پشت سر می گذاشت دیگر تمام بود . یوسف چیزی نمی گفت یا می گفت و او نمی شنید. می ترسید پشت سرش را نگاه كند. می ترسید نگاه كند و ببیند یوسف هم نیست. مثل بقیه، كه یكی یكی، با هر انفجار،  انگار یك هو دود شده بودند و قاطی گرد و خاك و آتش، رفته بودند هوا.

انفجارها دیگر انفجار نبودند. فقط تكان سختی بودند كه گاهی، زمینش می انداختند و گرد و خاك می كردند. ولی پاها باز بلند می شدند و او را پیش می راندند و تپه ، تمام نمی شد و تپه، انگار نمی خواست تمام شود.

شب بود كه زنگ زدند.

- ‹‹پدرتان انگار .... ››

فكر كرد لابد تمام كرده است و فكر كرد لابد بعد از خوابی سی ساله ... صدای نازك زن پرستار زیاد مجال نداد تا ... .

- ‹‹وقتی می آیید شیرینی یادتان نرود!››

صدای سوتی كه می آمد معلوم نبود از گوشی تلفن است كه هنوز دستش بود یا سوت خمپاره ای است كه می خواست میان سلول های خاكستری مغزش منفجر شود.

می دید كه پرستارها و دكترها، می آیند و می روند. با تعجب نگاهش می كردند و توی گوش هم زمزمه می كردند. از آن همه سیم و لوله ای كه به بدنش وصل شده بود چندشش می شد. خواست بپرسد كه بالاخره آن تپه تمام شده است یا نه و می خواست بپرسد كه یوسف كجاست. پرستاری خم شد روی صورتش. لب های زیادی قرمز را دید. چشم هایش را بست. خواست بگوید:

- ‹‹خواهر ... .››

اول به مادر زنگ زد. صدای خواب آلود آقا جعفر گفت :

- ‹‹الو... ؟››

جوابی نداد. آقا جعفر مكثی كرد و بعد شنید كه مادر را صدا زد:

- ‹‹فاطمه ...››

چند لحظه بعد، صدای نگران مادر از گوشی تلفن بیرون خزید.

- ‹‹علی؟ چیزی شده؟››

گفت :

- ‹‹از بیمارستان زنگ زدند. گفتند كه پدر ... .››

مادر امان نداد. از پشت تلفن صدای هق هق اش را شنید. فكر كرد راستی، تمام این سال ها، مادر چند بار بیهوده گریه كرده است. گذاشت تا برای آخرین بار شاید، یك دل سیر گریه كند. مادر عاشق گریه بود. مادر تمام عمرض را گریه كرده بود.

سال پنجم یا ششم خواب پدر بود كه پدر بزرگی پكی به چپق خالی از توتون زد و گفت :

- ‹‹دهان مردم را نمی شود بست. برو دنبال زندگیت.››

و چند ماه بعد، مادر، گریه كنان، پشت سر آقا جعفر رفت.

دكتر دستی زد روی شانه اش و گفت :

- ‹‹سی سال ... و تو تمام این سال ها را خواب بودی برادر.››

فكر كرد لابد مرده است و این مرد هم فرشته ی مرگ است كه لباس دكتر پوشیده. دكتر گفت :

- ‹‹بعد از این همه سال به زندگی برگشتی ... تولدت مبارك!››

همان جا كنار در ایستاده بود و از میان جمعیت انبوه توی اتاق به مردی نگاه می كرد كه پدرش بود. از وقتی بچه بود تا همین چند روز پیش، پدر را همیشه خوابیده بر تخت بیمارستان دیده بود. با چشم های بسته و سینه ای كه بالا و پایین می رفت. یادش می آمد كه یك بار از مادربزرگ پرسیده بود :

‹‹بابا زنده است؟››

و مادر بزرگ دست كوچك او را گرفته و گذاشته بود روی سینه ی لخت پدر كه گرم بود و گوشش را چسبانده بود به آن حجمی كه مرتب بالا می رفت و پایین می آمد و صدای تاپ تاپی از توی آن شنیده می شد. مادر بزرگ گفته بود:

‹‹تا وقتی اون صدا و این گرما هست، پدرت زنده است.››

 

و او یاد گنجشكی كه آقاجعفر برایش پیدا كرده بود، افتاده بود. گنجشك توی مشتش بود و او می توانست گرمای آن تن كوچك پر از پر را حس كند. اما گنجشك چشم هایش باز بود.

- ‹‹چرا چشم هایش را باز نمی كند؟››

- ‹‹ پدرت خواب است.››

- ‹‹ می داند من پیش اش هستم؟››

و مادر بزرگ بغض كرده بود. دستی به موهای پدر كشیده و آهسته، انگار با خودش، گفته بود :

- ‹‹می داند. می داند.››

بزرگ تر كه شد كم تر می رفت. فهمیده بود كه پدر متوجه نمی شود. پدر خواب بود. پدر او را نمی دید. اما حالا ... حالا آن چشم ها باز بودند. پدر می دید و پسر فكر كرد كه حالا دارد دیده می شود.

حالا دكتر ها و پرستارها جایشان را به خبرنگاران داده بودند. فلاش دوربین ها چشم هایش را اذیت می كرد. صدای قلم هایی كه تند و تند روی كاغذها می رقصیدند، اعصابش را می خراشیدند و رگبار سوالات ذهنش را سوراخ سوراخ می كردند. می خواست حرف بزند اما كلمات تا به دهانش می رسیدند، می مردند.

از لابه لای جمعیت چشمش افتاد به مرد جوانی كه كنار در ایستاده بود. تا چشم در چشم شدند مرد جوان نگاهش را به زمین دوخت. خواست دست بلند كند و از او كمك بخواهد. دستش بلند نشد و مرد از اتاق بیرون رفت.

از اتاق كه بیرون آمد مادرش را دید كه با بقچه ای در بغل، توی راهرو روی نیمكتی نشسته است. دایی هم كنارش بود. مادر تا او را دید صورتش را توی چادر شب اش پنهان كرد و شانه هایش شروع كردند به لرزیدن .

دایی پرسید :

- ‹‹حالش چه طور است؟››

شانه بالا انداخت. دایی دوباره پرسید:

- ‹‹با هم حرف زدید؟››

پرستاری نزدیك شان آمد :

- ‹‹شما خانواده ی ... ››

مادر چادر را از صورتش كنار زد. پسر دنبال پرستار راه افتاد. مادر بلند شد و چند قدم دنبال شان رفت و بعد ایستاد. پسر برگشت و او را دید. ایستاده در میان راهرو، با هیكل نحیفی كه در میان چادر شب اش گم شده بود.

دكتر گفت :

- ‹‹توضیح اش مشكل است. پدرتان.... ››

از پشت میزش بلند شد و آمد رو به روی پسر نشست.

- ‹‹بیداری پدرتان باعث شده تا... ››

پسر به انعكاس چهره ی دكتر در شیشه ی میز نگاه می كرد. توی شیشه دكتر لبش را گزید و بعد گفت :

- ‹‹بگذارید راحت بگویم. پدرتان چند روز یا شاید حتی چند ساعت بیش تر زنده نخواهد بود .››




برچسب ها :
آخرین بازمانده از نسلی گم شده (قسمت اول ) ,  آخرین بازمانده از نسلی گم شده ,  آخرین بازمانده ,