پسر چیزی نگفت . دكتر آهی كشید و دوباره بلند شد و رفت پشت میزش نشست. پسر كمی بعد بلند شد. رفت سمت در. دست برد تا در را باز كند كه صدای دكتر از پشت سر گفت :- ‹‹متأسفم.››

پسر مكثی كرد. برگشت و از بالای شانه نگاهی به دكتر انداخت. گفت :

- ‹‹چرا باید متأسف باشید؟››

دایی در بخش انتظار پدر را توی تلویزیون دید. پرستارها، بیمارها و همراهان بیمارها، همه جمع شده بودند جلوی تلویزیون كوچكی كه در گوشه ی سالن روی میزی قرار داشت و چشم دوخته بودند به تصویر پیر مردی كه صفحه ی تلویزیون را پر كرده بود. گوشه ی تصویر نوشته بود : پخش زنده. خبرنگاری كه كنار پدر ایستاده بود داشت با هیجان از كشفی بزرگ حرف می زد و به پدر اشاره می كرد.

- ‹‹این مرد شاید آخرین بازمانده از نسلی است كه در دفاع مقدس... ››

دایی به دخترك نگاه كرد با آن موهای بلندی كه خرگوشی بسته بودند برایش. تازه یادش آمد كه آن مرد، پدر ، روزی روزگاری در جنگی ... صدای پسر را از پشت سر شنید:

- ‹‹باید با شما حرف بزنم.››

سر چرخاند و او را دید. فكر كرد شانه های این پسر زیر كدام بار، این طور خم شده اند.

دو مأمور خبرنگارها را از اتاق بیرون كردند. فقط اجازه دادند چند نفرشان گوشه ی اتاق جمع شوند. كمی بعد مردانی با كت و شلوارهای اتو كشیده آمدند داخل . دست او را می گرفتند و حالش را می پرسیدند. صورتش را می بوسیدند و تبریك می گفتند. اما او فقط می خواست از آن تپه بپرسد و از یوسف و از دیگران. و می خواست بداند كی می تواند بلند شود و برگردد به آن تپه. یادش آمد كه دكتر گفته بود سی سال در خواب بوده. فكر كرد نكند... .

مردان كت و شلواری یكی یكی می آمدند و با او عكس یادگاری می گرفتند. صورت شان را با لبخندهای بزرگ تزیین می كردند و او را در آغوش می فشردند و بعد صدای چكاچك دوربین ها و نور فلاش ها اتاق را پر می كرد. مرد فكر كرد هیچ كس انگار به فكر آن تپه نیست و به فكر یوسف و ... .

دایی با مادر حرف می زد. پس از دور می دیدشان. مادر بقچه را داد دست دایی، نشست روی نیمكت و خودش را توی چادرش پنهان كرد. دایی آمد سمت پسر. بقچه را گرفت رو به او .

- ‹‹این ها مال پدرت هستند.››

پسر بقچه را گرفت. گذاشت روی زمین و بازش كرد. لباس های پدر بودند با سر دوشی و یكی دو تا ستاره و پلاك و قرآن كوچكی كه توی كلاه بود. پسر یادش بود كه مادربزرگ گاهی لباس ها را می شست و آویزان می كرد به طناب رخت توی حیاط و او می رفت و زیر بارانی كه از لباس ها می بارید می ایستاد تا خیس شود و ... در اتاق پدر ناگهان باز شد و كسی بیرون آمد و فریاد كشید :

- ‹‹دكتر را صدا كنید، دكتر را صدا كنید››

دستگاه هایی كه به تن اش وصل بودند داشتند جیغ می كشیدند. مردان كت و شلواری هراسان كنار خبرنگارها ایستاده و به او خیره شده بودند. دكتر با چند پرستار وارد اتاق شد و هجوم آورد بالای سرش. بدون این كه به اشخاص پشت سرش نگاه كند گفت :

- اتاق را خلوت كنید.

 

پسر آهسته به اتاق نزدیك می شد. دید كه مردانی از اتاق بیرون می آیند. چه قدر زیاد بودند. یاد زمانی افتاد كه اتاق های خانه ی قدیمی از مهمان پر می شد و پدر بزرگ حیاط را فرش می كرد تا بقیه ی مهمان ها آن جا بنشینند. بعدها كم و كم تر شدند و بعدتر ها دیگر كسی نمی آمد. نه به خانه و نه به بیمارستان. پدر بزرگ می گفت :

- ‹‹ حق دارند. هیچ كس برای ملاقات یك مرده به بیمارستان نمی آید.››

و مادر بزرگ می غرید :

- ‹‹ پسر من هنوز نمرده.››

و پسر حالا می دید كه حق با مادر بزرگ بود. رسید كنار در. پرستاری هل اش داد بیرون. گفت :

- ‹‹من پسرش هستم.››

پرستار كنار كشید و او وارد اتاق شد.

چشم هایش داشتند بسته می شدند. دست های دكتر جایی روی سینه اش را فشار می دادند.

گه گاه تصویر آن تپه را می دید و بعد دكتر را كه خم می شد روی صورتش. از صورت دكتر صدای انفجار می آمد.

پسر رفت نزدیك تخت. این مرد پدرش بود. دكتر یك لحظه چشمش افتاد به او . عرق پیشانیش را پاك كرد. گفت :

- ‹‹داریم تلاش مان را می كنیم ولی ... .››

پسر كنار تخت نشست روی زمین. گفت :

- ‹‹فرصت نشد با او حرف بزنم. حتی اسمم را.. .››

دكتر گفت :

- ‹‹هنوز دیر نیست. حرف بزن. می تواند بشنود.››

پسر فكر كرد چه باید بگوید. چه طور بگوید . گفت :

- ‹‹پدر.... .››

تپه را می دید. حالا دیگر داشت كم كم واضح تر می شد. صدای یوسف را شنید. برگشت و نگاهش كرد. یوسف دست دراز كرده بود سمت او . دوباره دید كه او را صدا زد:

- ‹‹پدر ... .››

دست های شان به هم رسیدند.

دستش را گرفت. بلند شد و خم شد روی صورت پدر و پیشانی اش را بوسید. گفت:

- ‹‹ من یوسف هستم. پسرت››

بالای تپه را به یوسف نشان داد. دیگر چیزی نمانده بود. از انفجارها هم خبری نبود. كنار هم به آن بالا رسیدند. همه ی گردان آن بالا بودند. یوسف خندید. با تعجب به او و دیگران نگاه كرد. گفت :

- ‹‹ این همه وقت این جا بودید؟››

یوسف گفت :

- ‹‹گردان كه بی سر نمی شود.››

یكی یكی آمدند سویش. نمی دانست ولی از كجا كسی دارد صدایش می زند.

- ‹‹پدر ... .››

شبكه ها پر بودند از تصویر مردی كه بعد از خوابی سی ساله، بیدار شد و چند ساعت بعد دوباره به خوابی همیشگی رفت. بلندگوها سرودهای دورانی فراموش شده را پخش می كردند و روزنامه ها عكس های قدیمی را چاپ می كردند.

كارگر پیری در وسط میدان شهر، مجسمه بزرگ و فراموش شده سربازی را گردگیری می كرد و ..