تبلیغات
منتظران مهدی(عج)

منتظران مهدی(عج)

 

بهانه گیری

خیلی بهانه گیری می کرد. دختر کوچکم بود؛ هر چه کردم آرام نمی گرفت. خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم. دخترم هم دائم گریه می کرد و می گفت: برویم حرم. بابا آمده حرم. چاره ای نداشتم او را برداشتم و به حرم رفتم.

سه روزی می شد که به خاطر بهانه گیری دخترم وضع ما همین طور بود. بعد از ظهر روز سوم، یکی از اقوام به خانه مان آمد و گفت: «علیمردانی زخمی شده.»دیگر مطمئن بودم که حسن شهید شده. بعدها متوجه شدم همزمان با بهانه گیری دخترم پیکر شهید را به مشهد منتقل کرده اند و ما بی خبر بودیم.


نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط مجید

 

حرفهاى «علیرضا روحانى» تأثیر زیادى روى بچه‏ها مى‏گذاشت، به خاطر این كه هر چه به دیگران مى‏گفت، اول خودش به آن عمل كرده بود. اخلاص عجیب او باعث شده بود تا حتى زخمى شدن او در عملیات‏ها از خانواده‏اش هم مخفى بماند. حال دعا و مناجات خاص خود را داشت.سوز و حال دعاى او وقت خواندن آیات قرآن و آیةالكرسى هنگام صبحگاه و دویدن بچه‏ها، در یاد هم‏سنگران او زنده مانده است. وقتى براى آخرین بار به جبهه اعزام مى‏شد، گویى مى‏دانست برنمى‏گردد، تمام سفارشهاى لازم را به همه مى‏كرد. علیرضا روحانى در عملیات كارخانه‏ى نمك به همراه تعداد زیادى از دوستان خود به شهادت رسید.(حدیث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كریمیان، لشكر 14 امام حسین (ع)، تابستان 75، ص 93)

راوى: مجتبى روحانى

شهادت در شب جمعه

صبح جمعه بود و «علیرضا» (شهید علیرضا روحانى كه در منطقه‏ى فاو به شهادت رسید) دعاى ندبه مى‏خواند. پس از دعا كمى با هم صحبت كردیم. خیلى ناراحت بود. گفتم: «چرا ناراحتى! مگر كشتى‏هایت غرق شده!». گفت: «دیدى شب جمعه هم گذشت و من هنوز شهید نشده‏ام!» گویى به او الهام شده بود كه در شب جمعه به شهادت خواهد رسید. دلدارى‏اش دادم و گفتم: «مگر خودت نمى‏گفتى تا ظهر جمعه نیز ثواب شب جمعه را دارد». ساعت ده صبح بود كه براى نگهبانى به سنگرهایمان رفتیم. من در سنگر دوم و او در سنگر اول. ساعت حدود 10:30 بود كه امدادگر دسته از سنگر اول باز مى‏گشت. گفتم: «آقاى حسینى! كسى مجروح شده؟». جوابى نداد. به سنگر علیرضا دویدم.وقتى بالاى سرش رسیدم، در حال جان دادن بود؛ تیرى به سرش اصابت كرده بود. لحظه‏اى بعد، جان به جان آفرین تسلیم كرد و به لقاى دوست رسید.

(خودشكنان، مرتضى جمشیدیان، لشكر 14 امام حسین (ع)، تابستان 75، ص 55)

راوى: على یارمحمدیان


نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط مجید

 

همة اسیرها خواب بودند و یا خود را به خواب زده بودند. قبل از برخاستن، رو به پنجرة بند نگاه كرد. از نگهبان خبری نبود. به آرامی از جا برخاست و رفت به گوشة آسایشگاه. با لیوانی آب وضو ساخت. با احتیاط بیشتر، از لابه‌لای بدن اسیرها، برگشت سرجایش. قبل از آنكه به نماز بایستد، دوباره روبه پنجره نگاه كرد. نگاه كرد. نگهبان لب كلفتی را با سبیل پرپشت دید كه از آن سوی پنجره او را زیر نظر گرفته بود. نگهبان لب كلفت، با دست اشاره كرد بیاید پشت پنجره. اسیر كه میان هم بند‌هایش به رندی معروف بود. حالت لب و لوچه و چشم‌ها را تغییر داد و لنگ، لنگان رفت به سمت پنجره. نگهبان با حالتی كه انگار مجرمی را حین ارتكاب جرم سنگینی دستگیر كرده باشد، با لهجة غلیظ و خشن گفت: "تو بخاطر بیداری، مقررات اردوگاه را زیر پا گذاشتی. مگر نمی‌دانی از ساعت نه شب تا چهار صبح، همه باید خواب باشند و هیچ اسیری حق ندارد بیدار بماند؟". اسیر رند، با همان چهرة تغییر داده شده‌اش، به عوض پاسخ صریح، فقط صدای نامفهومی از حلقوم بیرون داد و با تكان دادن سر جواب مثبت داد. نگهبان با ژستی پیروزمندانه كاغذ و خودكاری بدست گرفت و پرسید: "اسم؟". 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط مجید

 

به محض اینکه به خانه رسید، داشت می خندید. گفتم: «چیه؟» گفت: «آقای مظاهری یک چیزی گفته به ما که نباید به زن ها لو بدهیم؛ ولی من نمی توانم نگویم.»  گفتم: «چرا؟»

گفت: «آخر تو با زن های دیگر فرق می کنی.» کنجکاو شده بودم؛ گفتم: «یعنی چه؟» گفت: «این قدر خانه نبودم که بیشتر احساس می کنم دو تا دوست هستیم تا زن و شوهر.» گفتم: «آخرش می گویی چی بهتون گفتند؟»

گفت: «آقای مظاهری توصیه کرده که محبتتان را به همسرتان حتماً ابراز کنید.»

توی سپاه شرط بندی کرده بودند که چه کسی رویش می شود یا جرأت دارد امروز به زنش بگوید دوستت دارم! گفتم: «خدا را شکر، یکی این چیزها را به شما یاد داد.»


نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط مجید

 

آخر پسرم تو كه بلندی قدت، زوركی به اندازه یك تفنگ برنو می‌رسد، به خیالت جبهه رفتن بچه بازی است. ببینم اصلا زورت می‌رسد تا اگر لازم باشد، یك نارنجك جنگی را بیست، سی‌ متر پرتاب بكنی؟!" محمدحسین از حرف پدر سرش را انداخت پایین. اما هنوز ناامید نشده بود و این بار رو كرد به مادر و گفت: "مامان شما یك چیزی بگو. بچه‌های سیزده ساله توی خرمشهر، چطوری با تانك‌های دشمن جنگیدند. تازه من كه یك سال هم از آنها بزرگتر هستم". مادر با نگرانی میان نظر شوهرش و درخواست پسرش مانده بود. به ناچار حد وسط را گرفت و پس از مكثی گفت: "چه بگویم مادر جان. این جوری كه پیداست، این جنگ حالا حالاها ادامه دارد. می‌دانی تا بخواهند خرمشهر و قصر شیرین و شهرها و آبادی‌های دیگر را از دست دشمن پس بگیرند، چند سال طول می‌كشد. خب انشاالله بزرگتر كه بشوی، تو هم به آرزویت می‌رسی و به سلامتی می‌روی جبهه و با پیروزی هم برمی‌گردی." 

جواب منطقی مادر هم، محمدحسین را قانع نكرده بود و دنبال بهانة دیگری بود و نگاهی به برادر و خواهرهایش انداخت و گفت: "حالا خدا رحم كرده هفت تا بچه دارید. اصلا من هم كه نباشم، زیاد معلوم نمی‌شود."


ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 آذر 1390 توسط مجید

 

بچه های جهاد به معنای واقعی جهادگر بودند و در همه كارها؛ چه در امور كاری و چه در امور مربوط به جنگ، نهایت تلاش خود را به كار می بستند.زمانی كه به جبهه اعزام شدم، به وضوح مشاهده می كردم كه چیزی كه خیلی برای سایر نیروها حایز اهمیت و جالب توجه است، تلاش و خستگی ناپذیری بچه های جهاد است. یك بار كه تعداد دستگاه های سنگین كم بود و لودر نداشتیم، بچه ها با فرغون مشغول سنگر سازی شدند. اگر چه كار خیلی سختی بود و ساخت یك سنگر ساعت ها طول می كشید، اما بچه ها با شوخی كردن و سربه سر هم گذاشتن، به كار سرعت می دادند. یكی از بچه ها ایستاده بود وسط راه و می گفت: ‹‹هر كس گواهینامه راندن فرغون نداشته باشد، نمی تواند از اینجا رد شود!›› بچه ها هم با حالتی جدی حبیب هایشان را جستجو می كردند و بعد از كمی این پا و آن پا كردن، می گفتند: ‹‹ببخشید جناب! مثل اینكه گواهینامه همراهم نیست.›› و به این ترتیب از چهار راه! عبور كرده و با خنده و شوخی سنگر می ساختند. خلاصه به هر سختی كه بود بچه ها سنگرها را ساختند. 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط مجید

شهید على جاویدپور: ساعت پنج صبح بیدار شدیم. در آن روز، یك اعزام سراسرى بود كه حدود دو هزار نفر از رزمندگان اسلام روانه‏ى جبهه شدند. آنها را از مقابل مجلس شوراى اسلامى تا راه آهن بدرقه كردیم. در سرماى شدید و در زیر برف و باران، از رزمندگان خداحافظى كردیم. على در آن روز، حال و هواى دیگرى داشت. وقتى وارد منطقه‏ى عملیاتى شده بودند، با آب فرات وضو گرفته و نماز خوانده بودند. در همان ابتداى ورود به منطقه، تیرى به دستش خورده و مجروح شده بود. فرمانده‏شان گفته بود كه به پشت جبهه برگردد اما او گفته بود: «من نیامده‏ام كه برگردم».

فرمانده‏شان گفته بود: «اگر حكم كنم چه مى‏كنى؟». او گفته بود: «اگر شما حكم كنید برمى‏گردم؛ اما از شما خواهش مى‏كنم چنین حكمى ندهید». سپس همان جا دستش را پانسمان كرده بودند. هنگامى كه جسم مطهرش را در مزار مى‏گذاشتیم، پانسمان دستش هنوز باقى و خونین بود كه پس از آن هم یك تیر قناسه به زیر ابروى او اصابت كرده و او را به شهادت رسانده بود. (مجله‏ى خانواده، ش 184، 1 / 2 / 79، ص 14)  راوى: مادر شهید


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط مجید

 

هر کس بر می گشت از رشادتش تو عملیات می گفت:- من دویدم ... من نارنجک انداختم ... من تک تیرانداز بودم ... من آر.پی.چی زدم تو سنگرشون ... من ...» غواص ها زیر بغلش را گرفته بودند و می آوردنش گفتند:  «حاجی تو قایق تنها بود»

رفتم جلو و روی آو را بوسیدم و پرسیدم:«حاج ستار!دشمن نفهمید شما تو قایق هستین؟»با آن حالش گفت:«چرا!یکی دو نفر شونم اومدن تو قایق اما بچه ها زدنشون!»و رفت.صحبت غواص ها را توی ذهنم مرور کردم و با تعجب گفتم:«بچه ها!


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط مجید

 

برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستری اش کردند.موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات یه دختر پیدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند.قرار گذاشتند جمعه ی بعد آنها بیایند اصفهان، خطبه ی عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: «نمی آیند. یعنی من گفتم نیایند.» تعجب کردیم؛ پرسیدیم: چرا؟ گفت: «آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ نرفتن من به جبهه.»

بسم رب الشهداء و الصالحین

وصیت نامه و یا بهتر بگویم؛ کارت عروسی.

عزیزان! در خانه ی خیلی ها برای پیدا کردن همسر آینده تان رفته اید، اما خود آن خانه را پیدا کردم. ابدی، نورانی، دارای صاحبی بخشنده و مهربان. مهریه اش البته پرارزش است. اما در برابر او ارزشی ندارد. عروس من شهادت است.» شهید که شد، متن وصیت نامه اش را برای همه فرستادند تا همه در مراسم عروسی شرکت کنند. مراسم باشکوهی بود. 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط مجید






برای اجرای پخش مستقیم از منوی سمت چپ استفاده کنید
 
 
با سلام

به اطلاع کاربران عزیز میرسانم که الحمد الله که این وب با لطف شما رتبه دوم در مسابقات بسیج دانشجویی ملاصدرا را کسب کرد

فروشگاه بزرگ فروتل

 

فروشگاه پستی حجره

 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط مجید

سفر مجازی به بارگاه علمدار کربلا حضرت ابوالفضل العباس (ع)

سلام بر تو ای اباالفضل که در حیات و مماتت گردآورنده تمامی اصول و مبانی انسانیت بوده و به تنهایی نمونه ای از شهدای کربلا که به قله رفیع شرافت و بزرگی در جهان عرب و اسلام دست یافتند هستی.سلام بر تو ای علمدار کربلا. سلام بر تو ای عباس(ع).سلام خدا برتو آنروزی که متولد شدی و آن روزیکه شهید شدی و آنروزی که برانگیخته خواهی شد.
   بیایید با هم به بارگاه باب الحوائج حضرت ابالفضل العباس (ع) سفر کنیم. اگرچه حضور واقعی میسر نیست اما می توان دیداری مجازی از بهشت داشت . تصاویر سه بعدی و پانورامای 180 × 360 درجه ما را بصورت مجازی به آنجا خواهد برد . 
 با دریافت این تصاویر می توانید خود را به طور كاملا واقعی در حرم حضرت عباس (ع) احساس كنید.


از قابلیت های انحصاری این تصاویر می توان به موارد زیر اشاره كرد :
1) قابلیت چرخش سه بعدی تصاویر (180 × 360 درجه) با استفاده از موس
2) طبیعی بودن تصاویر و القای حس واقعی حضور در محل
3) بررسی محل از نگاه خود
4) قابلیت زوم بر روی تصاویر (با استفاده از غلطت بالا و پایین رونده موس)
 


 
 
و اما بین الحرمین كجاست ؟
بین الحرمین حد فاصل بین بارگاه ملکوتی امام حسین(ع) و برادرشان حضرت عباس(ع) است که فاصله آن درست برابر با فاصله بین دو کوه صفا و مروه است .

 
جهت دریافت تصویر و انجام سفر مجازی از طریق زیر اقدام نمایید

ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 آذر 1390 توسط مجید
صفحات :